-
راهنما سالنامه لیست اعضا جستجو
 
پاسخ گوی آنلاین سؤالات شرعی


زمان کنونی: 24-05-2012, 04:48 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


اطلاعیه های تالار

یا صاحب الزمان کی شود پشت به خانه کعبه دهی وبانگ انا المهدی سر دهی؟؟؟

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امیتازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان های عارفانه
نویسنده پیام
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #1
داستان های عارفانه
اثبات خدا:
از بيان مبارك امام جعفر صادق عليه السلام است كه تخم مرغى را در دست گرفت و جواب عبدالله ديصانى را كه به حضرتش عرضه داشت :
«دلّنى على معبودك» تقرير مى فرمود و خبر در اوايل كتاب توحيد اصول كافى جناب ثقة الاسلام كلينى - رضوان الله عليه - منقول است .(1) يعنى اين (تخم مرغ ) قلعه اى است پوشيده از هر طرف . مر او را پوستى ستبر است و زير آن پوست ستبر، پوست نازكى است و زير پوست نازك طلاى مايع (زرده تخم مرغ ) و نقره آب شده (سفيده تخم مرغ )، نه طلاى روان با نقره آب شده مى آميزد و نه نقره آب شده با طلاى روان . پس اين تخم مرغ به حال خود است نه مصلحى از آن خارج شده است تا از صلاح آن خبر دهد و نه مفسدى در آن داخل شده است تا از فساد آن آگاهى دهد. كس نداند كه براى نر آفريده شده است يا براى ماده . شكافته مى شود و مرغانى بسان طاوسان رنگارنگ از آن به در مى آيند. آيا براى آن مدّبرى مى بينى ؟ (يا آن كه خود به خود چنين مى شود).(2)
*************
1)اصول كافى، ج 1، ص 63، به اعراب راقم .
2 )هزار و يك كلمه - 1، ص 434 - 433.

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
30-09-2009 12:33 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #2
RE: داستان های عارفانه
چوپان و اثبات وحدانیت خدا:

امام فخرالدّين رازى می فرمایند که :
هفتاد و دو دليل جهت وحدانيّت رب جليل تأمل نموده بودم و روز تعطيل سيركنان به دامن كوهسارى چون نسيم بهارى گذر كردم شبانى را ديدم كه گوسفندان مى چرانيد، با خود گفتم كه من عمرى به دلايل و برهان عقلى بر وحدانيت معبود پى برده ام و علم واجب تعالى حاصل كرده ام و هنوز در درياى حیرت«ما عرفناك » گرفتارم و از انديشه« لا احصى ثناء عليك » دل افگار، آيا اين شبان روزى رسان خود را به چه كيفيت مى شناسد و آفريننده خود را چگونه مى داند؟ پيش شبان رفته گفتم : خداى خود را چگونه مى شناسى ؟
گفت : چنان كه فرد و بى مانند است .
گفتم : اگر به تو كسى گويد كه خداى دو تواند بود، هيچ دليلى دارى كه رفع اين سخن نمايى و پرده از وحدانيت حق بگشايى ؟
گفت : اين چوب شبانى را چنان بر سر آن كس مى زنم كه سرش دو مى شود و مغزش چون سخنش پريشان مى گردد. و من هيچ دليلى چنين قاطع و برهانى چنين ساطع نيافتم كه بيخ شجر اعتقادش در زمين دل پاى محكم كرده بود كه به صرصر دلايل عقلى از جاى نمى رفت و عرق نمى گشود.(1)
***
1) هزار و يك كلمه ، ج 2، ص 343.

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 31-01-2010 09:12 AM، توسط محمد آسیابانی.)
30-09-2009 12:34 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #3
RE: داستان های عارفانه
مشاهده خداوند قبل از قیامت:
ابوبصير مى گويد كه به حضرت امام صادق عليه السلام گفتم : در مورد خداى تعالى آگاهم كن كه آيا مؤ منان روز قيامت او را مى بينند؟
فرمود: آرى ، و پيش از روز قيامت هم ديده اند.
گفتم : كى ؟
فرمود: وقتى كه به آنها گفت: «ألست بربّكم قالوا بلى» ؛ آيا من پروردگارتان نيستم ؟ گفتند: آرى ، هستى.(1)
بعد مدتى ساكت شد و آن گاه فرمود: مؤ منان در دنيا پيش از روز قيامت هم مى بينند؛ آيا تو همين الان او را نمى بينى ؟
ابوبصير مى گويد: گفتم : فدايت شوم ! اين حديث را از جانب شما نقل بكنم ؟
فرمود: نه ؛ زيرا اگر آن را بگويى ، جاهل به معنايى كه تو قايل هستى ، آن را انكار مى كند و بعد اين تشبيه و كفر به حساب مى آورد، و منظور رؤ يت با چشم نيست ؛ خدا بزرگ تر از چيزى است كه مشبهان و ملحدان وصف مى كنند.(2)
*********
1- )اعراف / 173.
2- )رساله حوله الرؤ يه ، ص 139 - 138.

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
30-09-2009 12:35 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
reyhaneh آفلاین
ريحانه
*

ارسال‌ها: 21
تاریخ عضویت: Oct 2009
اعتبار: 0
ارسال: #4
RE: داستان های عارفانه
با سلام و تشكر از جناب آقاي آسياباني اگر امكان دارد، داستان‌هايي را بگوييد كه قدري ادبياتشان روان تر و مثال‌هاي روزمره تر باشد كه بتوانيم در زندگي خود به كار ببريم، با تشكر

يا أيُّها النّاسُ اتّقوا ربكم الّذي خَلقَكم مِن نفسٍ واحدة و خَلقَ منها زوجَها و بَثَّ مِنهُما رِجالاً كثيراً و نِساءً.[/font]
27-01-2010 10:15 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
کنکاش آفلاین
کارشناس اخبار اسلامی
*****

ارسال‌ها: 377
تاریخ عضویت: Jan 2010
اعتبار: 3
ارسال: #5
RE: داستان های عارفانه
بنده پيشنهاد ميكنم حكايات اين بخش مربوط به بيان فضائل اهل بيت عليهم السلام باشد.فضائل ائمه دل ها را نوراني ميكند.
راه رفتن مردی یهودی روی آب
یک روز امام علی علیه السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد، پس در همان لحظه امام علی علیه السلام را صدا زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟
امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست!
سپس روی آب ایستاد و آن یهودی میخکوب شد. امام علی علیه السلام نزد او رفت، آنگاه یهودی به امام گفت: ای جوان! چه چیزی گفتی که آب برایت مانند سنگ شد؟ امام علی علیه السلام در جوابش گفت: تو چه چیزی گفتی که از آب عبور کردی؟ آن یهودی در جواب حضرت گفت: من اسم وصیّ پیامبر اسلام علی علیه السلام را بر زبان آوردم و از آب عبور کردم.
پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: من همان وصیّ محمد صلی الله علیه و آله هستم؛
آنگاه آن یهودی گفت: حق است، و اسلام آورد.[1]
*******************************************************
[1]مدینة المعاجز ، فضیلت 176
به نقل از كتاب:پانصد و چهل و شش فضائل و کرامات از امام علی علیه السلام ؛ [ترجمه مدینة المعاجز ، سید هاشم بحرانی]
و سايتhttp://www.aboutorab.com

[تصویر:  6kbqz6m2h3r7vnyi3p.jpg]
29-01-2010 04:49 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
کنکاش آفلاین
کارشناس اخبار اسلامی
*****

ارسال‌ها: 377
تاریخ عضویت: Jan 2010
اعتبار: 3
ارسال: #6
RE: داستان های عارفانه
كرامتي از امام رضا (علیه السلام)

اباالصّلت روايت كرده كه: چون امام رضا ـ عليه السّلام ـ به(ده سرخ) رسيد در وقتي كه به نزد مامون مي رفت گفتند يابن رسول اللّه ظهر شده است نماز نمي خوانيد؟ پس فرود آمد و آب طلبيد، گفتند آب همراه نداريم پس به دست مبارك خود زمين را كاويد آن قدر آب جوشيد كه آن حضرت و هر كه با آن حضرت بود وضو گرفتند و اثرش تا امروز باقي است و چون داخل (سناباد) شد، پشت مبارك خود را گذاشت بر كوهي كه ديگ ها از آن مي تراشند و فرمود: خداوندا سود ببخش به اين كوه و بركت ده در هر چه در ظرفي گذارند كه از اين كوه تراشند و فرمود: براي حضرت ديگ ها از سنگ تراشيدند و نيز فرمود كه طعام آن حضرت را نپزند مگر در آن ديگ ها، پس از آن روز مردم ديگ ها و ظرف ها از آن تراشيدند و بركت يافتند.
************************
منبع:مفاتيح الجنان، باب سوم.
سايت راسخون

[تصویر:  6kbqz6m2h3r7vnyi3p.jpg]
05-02-2010 09:28 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
کنکاش آفلاین
کارشناس اخبار اسلامی
*****

ارسال‌ها: 377
تاریخ عضویت: Jan 2010
اعتبار: 3
ارسال: #7
RE: داستان های عارفانه
گوشه اي از معجزات امام كريم،امام حسن عليه السلام

1- سبز شدن درخت خشكيده
در يكي از سفرهائي كه امام حسن ـ عليه السلام ـ به عمره مي‌رفت يكي از شيعيانش كه از فرزندان زبير بود با او همراه بود. در يكي از آبگاههاي بين راه در زير درخت خرمائي كه از تشنگي خشك شده بود فرود آمدند. فرشي براي امام ـ عليه السلام ـ در زير يك درخت و فرش ديگري همراه وي در زير درخت ديگر پهن گرديد. شيعه همراه سر بلند كرد و گفت اگر اين درخت، خرماي تازه مي‌داشت مي‌خورديم. امام حسن ـ عليه السلام ـ به او فرمود: خرما ميل داري؟
جواب داد: آري.
امام ـ عليه السلام ـ دست به آسمان بلند كرد و به سخني كه من نفهميدم دعا كرد. آنگاه درخت سر سبز شد و برگ و خرما به بار آورد. از درخت بالا رفتند و آنچه خرما داشت چيدند و براي آنها كافي بود.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اصول كافي، باب مولد الحسن بن علي ـ عليهم السلام ـ

2- دو خبر غيبي
سالي امام حسن ـ عليه السلام ـ پياده به مكه مي‌رفت و پاهاي او ورم كرد. يكي از غلامهاي آن حضرت عرض كرد: اگر سوار مركب شوي اين ورمها بهبود مي‌يابد. حضرت نپذيرفت و فرمود: وقتي در اين منزل بين راه فرود آمديم مرد سياه پوستي نزد تو مي‌آيد كه پمادي بهمراه دارد. آن را خريداري كن.
غلام عرض كرد: پدر و مادرم فدايت منزلي در پيش رو نداريم كه وارد آن شويم و كسي آنجا باشد و اين دارو را بفروشد. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: جلوتر مي‌رويم و او را خواهي ديد. وقتي دو كيلومتر راه رفتند آن مرد سياه پوست پيدا شد. امام ـ عليه السلام ـ به غلامش فرمود: نزد اين مرد برو و اين پماد را از او خريداري كن و بهاي آن را بپرداز. وقتي معامله به پايان رسيد مرد سياه پوست گفت: اي غلام اين پماد را براي چه كسي مي‌خواهي؟ براي حسن بن علي ـ عليه السلام ـ .
گفت مرا هم نزد او ببر. هر دو به راه افتادند تا به خدمت امام ـ عليه السلام ـ رسيدند. آنگاه عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد من نمي‌دانستم كه شما به اين پماد احتياج داريد. اجازه بفرمائيد بهاي آن را نگيرم زيرا من از دوستداران شما هستم و شما دعا كنيد كه خداوند پسري سالم كه شما اهل بيت را دوست داشته باشد به من عطا فرمايد. زيرا من در حالي از نزد همسرم آمدم كه درد زايمان داشت. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: به خانه برو كه خداوند پسري سالم به تو عطا فرمود كه از شيعيان ماست.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . اصول كافي، باب مولد الحسن بن علي ـ عليهم السلام ـ .

3-خبر غيبي و قرائت قرآن در طفوليت
شخصي نزد امام حسن ـ عليه السلام ـ آمد و در حالي كه حضرت نشسته بود به او عرض كرد: يابن رسول‌الله منزل تو آتش گرفت.
امام: آتش نگرفت. پس از آن شخص ديگري آمد و گفت: يابن رسول‌الله منزل مجاور خانه شما آتش گرفت، بطوري كه ما شك كرديم كه خانه تو نيز در آتش مي‌سوزد. اما خداوند آن را از آتش سوزي حفظ كرد.[1]
قرائت قرآن در طفوليت
يازده سال كامل از عمر گرانقدر فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ گذشته بود كه امام حسن ـ عليه السلام ـ از او متولد شد. آن حضرت بهنگام تولد از هر گونه آلودگي كه نوزادهاي ديگر دارند پاك و مطهر بوده، تسبيح خدا مي‌گفت و به جمله«لا اله الاالله» لب مي‌گشود و قران را تلاوت مي‌كرد. جبرئيل ـ عليه السلام ـ نيز با سخنان شيرين با او سخن گفت.[2]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحارالانوار، ج 43، ص 327.
[2] . بحارالانوار، ج 44، ص 140.
سايت تبيان همدان

[تصویر:  6kbqz6m2h3r7vnyi3p.jpg]
(آخرین ویرایش در این ارسال: 05-02-2010 09:35 PM، توسط کنکاش.)
05-02-2010 09:33 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
هم ولایتی آفلاین
مدیرانجمن ها
******

ارسال‌ها: 2,710
تاریخ عضویت: Oct 2010
اعتبار: 6
ارسال: #8
RE: داستان های عارفانه
مكاشفه ملامحمد تقى مجلسى (ره)

مرحوم ملامحمد تقى مجلسى (ره) مى فرماید: در اوایـل بـلـوغ در پى كسب رضایت الهى بودم و همیشه به خاطر یاد او ناآرام بودم، تا آن كه بین خـواب و بـیـدارى حـضـرت صاحب الزمان(عج) را دیدم كه در مسجد جامع قدیم اصفهان تشریف دارنـد.

بـه آن حضرت سلام كردم و خواستم پاى مباركشان را ببوسم، ولى نگذاشتند و رفتند.

پس دست مبارك حضرت را بوسیدم و مشكلاتى كه داشتم، از ایشان پرسیدم .

یكى از آنها این بود كه من در نـماز وسوسه داشتم و همیشه با خود مىگفتم اینها آن نمازى كه از من خواسته‌اند، نیست لذا دائمـا مـشغول قضا كردن آنها بودم و به همین دلیل نماز شب خواندن برایم میسر نمىشد.

در این بـاره حكم را از استاد خود، شیخ بهایى(ره) پرسیدم .

ایشان فرمود: یك نماز ظهر و عصر و مغرب را بـه قـصـد نـمـاز شـب بجا آور.

من هم همین كار را مىكردم .

در این جا از حضرت حجت (عج) این موضوع را پرسیدم فرمودند: نماز شب بخوان و كار قبلى را ترك كن .

مسائل دیگرى هم پرسیدم كه یـادم نیست .

آنگاه عرض كردم: مولاى جان، براى من امكان ندارد كه همیشه به حضورتان مشرف شوم، لذا تقاضا دارم كتابى كه همیشه به آن عمل كنم، عطا بفرمایید.

فـرمـودنـد: كـتـابى به تو عطا كردم و آن را به مولا محمد تاج داده‌ام، برو و آن را از او بگیر.

من در همان عالم مكاشفه آن شخص را مىشناختم .

از در مـسـجـد، خارج شدم و به سمت دار بطیخ (محله‌اى است در اصفهان) رفتم وقتى به آن جا رسیدم مولامحمد تاج مرا دید و گفت: حضرت صاحب الامر (عج) تو را فرستاده‌اند؟ گفتم: آرى.

او از بـغـل خـود كـتـاب كـهـنه‌اى بیرون آورد، آن را باز كردم و بوسیدم و بر چشم خود گذاشتم و بـرگشتم و متوجه حضرت ولى عصر (عج) شدم .

و در همین وقت به حال طبیعى برگشتم و دیدم كتاب در دست من نیست .

به خاطر از دست دادن كتاب، تا طلوع فجر مشغول تضرع و گریه و ناله بـودم .

بـعد از نماز و تعقیب، به دلم افتاده بود كه مولامحمد تاج، همان شیخ بهایى است و این كه حضرت او را تاج نامیدند به خاطر معروفیت او در میان علما است، لذا به سراغ ایشان رفتم .

وقتى به محل تدریس او رسیدم، دیدم مشغول مقابله صحیفه كامله [سجادیه] هستند.

سـاعـتـى نـشـستم تا از كار مقابله فارغ شد.

ظاهرا مشغول بحث و صحبت راجع به سند صحیفه سجادیه بودند، اما من متوجه این مطلب نبوده و گریه مىكردم .

نزد شیخ رفتم و خواب خود را به او گفتم و به خاطر از دست دادن كتاب گریه مىكردم .

شیخ فرمود: به تو بشارت مىدهم زیرا به علوم الهى و معارف یقینى خواهى رسید.

گرچه شیخ این مطلب را فرمود اما قلب من آرام نشد.

با حالت گریه و تفكر خارج شدم تا آن كه به دلم افتاد به آن سمتى كه در خواب دیده بودم، بروم .

به آن جا رفتم وقتى به محله دار بطیخ كه آن را در خـواب دیـده بودم، رسیدم، مرد صالحى را كه اسمش آقا حسن تاج بود، دیدم همین كه او را دیدم سلام كردم .

گـفت: فلانى، كتاب‌هایى وقفى نزد من هست هر كس از طلاب كه آنها را مىگیرد به شروط وقف عـمـل نمىكند، ولى تو عمل مىكنى .

بیا و به این كتاب‌ها نگاهى بینداز و هر كدام را احتیاج دارى، بردار.

بـا او بـه كتابخانه‌اش رفتم و اولین كتابى كه ایشان به من داد، كتابى بود كه در خواب دیده بودم، یـعـنـى كتاب صحیفه سجادیه .

شروع به گریه و ناله كردم و گفتم: همین براى من كافى است و نـمىدانم خواب را براى او گفتم یا نه .

بعد از آن به نزد شیخ بهایى آمده و نسخه خودم را با نسخه ایـشان تطبیق و مقابله كردم .

نسخه جناب شیخ مربوط به جدپدر او بود كه ایشان از نسخه شهید اول و او هـم از نـسـخـه عمید الرؤسا و ابن سكون برداشته بود.

این دو بزرگوار صحیفه خود را با نـسـخـه ابـن ادریس بدون واسطه یا با یك واسطه اخذ كرده بودند و نسخه‌اى كه حضرت صاحب الامر به من عطا فرمودند، از خط شهید اول نوشته شده بود و حتى در مطالب حاشیه، كاملا با هم موافقت داشتند.

بـعـد از مـقـابـلـه و تطبیق نسخه خودم، مردم نزد من آمده و شروع به مقابله نمودند و به بركت حـضرت حجت (عج)، صحیفه كامله [سجادیه] در شهرها مخصوصا اصفهان مثل آفتاب ظاهر شد و در هـر خـانه‌اى از آن استفاده مى‌شود، و خیلى از مردم صالح، و اهل دعا و حتى بسیارى از ایشان، مـسـتجاب‌الدعوه شدند.

و اینها همه آثار معجزاتى از حضرت صاحب الامر (عج) است و آنچه خداى متعال از بركات صحیفه سجادیه به من عنایت فرمود، نمىتوانم به شمار آورم .

منبع:
كتاب العبقرى الحسان که داراى پنج بخش است كه جلد اول آن سه بخش و جلد دوم دو بخش است. مطالب ارائه شده مربوط به جلد اول، بخش دوم (المسك الاذفر) و جـلـد دوم، بـخـش اول (الـیـاقوت الاحمر) مىباشد.

[تصویر:  11408777319843898164.gif]

امضاهای تصویری مناسب جهت ویرایش امضای شما
27-12-2010 02:22 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
شیعه آفلاین
عضو کوشا
***

ارسال‌ها: 226
تاریخ عضویت: Feb 2010
اعتبار: 3
ارسال: #9
RE: داستان های عارفانه
با سلام وتشکر

از حضرت‌ اميرالمومنين‌ عليه‌السّلام پرسيدند: بِمَاذَا عَرَفْتَ رَبَّكَ؟!

فَقَالَ: بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ. لَمَّا هَمَمْتُ فَحِيلَ بَيْنِي‌ وَ بَيْنَ هَمِّي‌. وَ عَزَمْتُ فَخَالَفَ الْقَضَاءُ وَالْقَدَرُ عَزْمِي‌. عَلِمْتُ أنَّ الْمُدَبِّرَ غَيْرِي‌!

«پروردگارت‌ را به‌ چه‌ چيز شناختي‌؟! فرمود: به‌ از بين‌ بردن‌ اراده‌ها و شكستن‌ همّت‌ها. چون‌ قصد كردم‌ كاري‌ را انجام‌ دهم‌، ما بين‌ من‌ و ما بين‌ قصد من‌ جدائي‌ افتاد و چون‌ اراده‌ كردم‌، قضاء و قَدَر الهي‌ با ارادۀ من‌ مخالفت‌ كردند. دانستم‌: مُدَبِّر من‌ غير از من‌ مي‌باشد.»

و آنچه‌ در «نهج‌ البلاغة‌» روايت‌ گرديده‌ است‌: عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ مي‌باشد. «من‌ خدا را شناختم‌ به‌ گسستن‌ اراده‌ها و باز كردن‌ تصميم‌ها آهنگهاي‌ دل‌.»

اللهم اجعل عاقبة امرنا خیرا
28-12-2010 09:20 AM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ezadp آفلاین
کاربر تازه وارد
*

ارسال‌ها: 1
تاریخ عضویت: Dec 2010
اعتبار: 0
ارسال: #10
RE: داستان های عارفانه
سلام جناب آسیابانی میتونم مطالب رو در وبلاگم بنویسم؟

ezadp, proud to be a member of تالارهای گفتمان کشف الیقین since Dec 2010.
28-12-2010 08:34 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: