-
راهنما سالنامه لیست اعضا جستجو
 
پاسخ گوی آنلاین سؤالات شرعی


زمان کنونی: 24-05-2012, 12:52 PM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


اطلاعیه های تالار

یا صاحب الزمان کی شود پشت به خانه کعبه دهی وبانگ انا المهدی سر دهی؟؟؟

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران
نویسنده پیام
uosef-madani آفلاین
عضو کوشا
***

ارسال‌ها: 198
تاریخ عضویت: Mar 2010
اعتبار: 2
ارسال: #1
رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران
رد شبهاتي پيرامون عصمت پيامبران

تأليف: المحسن قاسم درويش فخرو ( رحمه الله)
مترجم: عبدالرقيب



پيامبران عليهم الصلاة و السلام در بين مخلوقات از همه شرافتمندتر و پاكتر بودند و بيشتر از همه تقواي خداوند را داشته و دارند و از او مي ترسند و برگزيدگاني هستند كه مردم بايد به آنها تأسي جويند و اقتدا نمايند.
بر ما واجب است كه اين مقام را براي آنها محفوظ داريم و زبان خويش را از سخن چراني حول آنها بصورت انتقاد و يا اتهام دور گردانيم. اما نفسهايي كه فسق و فجور بر آنها غالب است زبان خويش را بر عليه آنها بصورت تهمت و عيب جويي دراز كرده و جز به صورت نادر پيامبري را باقي نگذاشته اند مگر اينكه او را متهم به ارتكاب گناه و يا از او عيب جويي كرده باشند؛ با اين كار در صدد از بين بردن اقتدار آنها و متهم كردنشان به نقص و در كل ايراد گرفتن از قرآن كه احوال آنها را بيان مي دارد، مي باشد.
ممانعت از اين كار در جهت دفع تهمت از انبياء به خاطر حفاظت از دين و رعايت حق آنها مي باشد. قبل از اينكه به تفصيل اقدام به رد اتهامات عليه انبياء نماييم دوست داريم كه يك نكته اساسي را بيان داريم و آن اينكه سلف صالح اتفاق دارند كه در مقام وحي و تبليغ خطا و اشتباه در حق پيامبران غير قابل تصور مي باشد اما در مقام و موقعيت غير از تبليغ، گناهان صغيره اي كه در انجامش پستي و بي ارزشي موجود نيست در صورتي كه پيامبري مرتكب آن شود و بر انجام آن پافشاري ننمايد و به دنبال آن توبه و انابه مي كنند، وجود دارد.
و با اين توضيح، علتي كه طعنه زنندگان به آن استناد مي كنند و مي گويند چگونه خطا نمودن بر پيامبران جايز است در حاليكه آنها مورد تأسي و اقتداي مردمند، باطل مي گردد. ما در جواب آنها مي گوييم ترس از حاصل شدن اشتباه در تأسي به پيامبران در صورت ارتكاب خطا وقتي متحمل و قابل تصور بود كه آنها خطا كنند و بر آن بمانند و ديگران را نسبت به انجام آن هوشيار و آگاه نگردانند؛ در آن صورت اقتدا كننده دچار اشتباه مي شد چون پيروي از پيامبر بر او واجب است ولي در صورت اطلاع دادن از آن، اشتباهي صورت نخواهد گرفت بلكه از طريق ديگري ميدان اطاعت و فرمانبري به روي او باز مي گردد كه آن تبعيت و بازگشت نيكو به سوي خداوند متعال با توبه كردن است و با اين حال مقام اقتدا و الگو بودن براي پيامبران باقي مانده و شرافت عبادت پروردگار با انجام توبه و بازگشت به سوي او برايشان حاصل مي گردد.
در خلال بحث معلوم شد آنچه كه ايراد گيرندگان و طعنه زنندگان در حق انبياء بيان مي دارند علاوه بر افتراء و تهمتهايي كه زده اند از چند حالت خارج نيست.
1. يا اينكه ناشي از بدفهمي مسئله مي باشد.
2. يا اينكه موردي است كه قبل از نبوت اتفاق افتاده است.
3. و يا كاري است كه خلاف اولي از او سرزده است يا اينكه خطا و اشتباهي بوده كه از آنها توبه كرده و خداوند نيز آنها را عفو كرده و بخشيده است.
بنابراين براي هيچ فردي جايز نيست آن را وسيله نقص و يا اثبات گناه براي آنها قرار دهد.
در آنچه كه خواهد آمد اين صورتها را با مثالهايي توضيح مي دهيم تا براي خوانندگان گرامي روشن شود كه شبهات مخالفان هرگز نمي تواند به صلاحيت اسلام خدشه وارد كند و طعنه و ايراد آنها باعث ثبات و موفقيت حق خواهد شد.
صورت اول: چيزهايي كه به پيامبران نسبت داده اند بر اساس بد فهمي بوده است.
از آن جمله چيزي است كه در مورد ابراهيم عليه السلام مدعي هستند كه گويا ايشان به خاطر اعلان ربوبيت ستارگان دچار شرك شده است و در اين كار به فرموده خداوند متعال استناد مي كنند{ وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ*فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ*فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ*فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ*إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ}[1] «و همچنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا او از يقين كنندگان باشد چون شب رسيد و تاريك شد ستاره اي را ديد؛ گفت: اين پروردگار من است. و آنگاه كه از ديده ها پنهان شد گفت: من افول كنندگان را دوست ندارم و هنگامي كه ماه را ديد كه طلوع نموده گفت: اين پروردگار من است و هنگامي كه فرو رفت گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكند البته از گروه گمراهان خواهم شد و وقتي كه طلوع خورشيد را ديد گفت: اين پروردگار من است اين بزرگتر است ولي آنگاه كه غايب شد گفت: اي قوم من از آنچه شريك خداوند قرار مي دهيد بيزارم و من روي خود را متوجه كسي كردم كه آسمانها و زمين را آفريده در حاليكه خواهان حق هستم و من از مشركان نمي باشم”.
جواب اين است كه ابراهيم عليه السلام همان چيزي را گفت كه در مقام و موقعيت مناظره و گفتگو از آن بحث مي شود. ايشان ستارگان، خورشيد و ماه را كه قومش مدعي ربوبيت آنها بودند بر آنها عرضه داشت و با دليل عقلي ربوبيت را از آنها منتفي كرد آنگاه با يك نتيجه گيري منطقي بر باطل بودن معبودانشان آنها را مورد خطاب قرار داد و گفت:{يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ*إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِيفًا وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ} «اي قوم من از آنچه شريك خداوند قرار مي دهيد بيزارم و من روي خود را متوجه كسي كردم كه آسمانها و زمين را آفريده در حاليكه خواهان حق هستم و من از مشركان نمي باشم”.
اگر بگويند چطور ابراهيم با قومش در مورد نفي ربوبيت ستارگان بحث كرد در حاليكه آنها بت مي پرستيدند چيزي كه از سنگ ساخته شده بود؟ خواهيم گفت: ابراهيم در باره نفي ربوبيت ستارگان با آنها بحث كرد تا برايشان روشن نمايد كه منتفي بودن ربوبيت خداهايي كه آنها مي پرستيدند به طريق اولي مي باشد چون هرگاه ربوبيت ستارگاني كه هم بزرگتر و هم داراي منفعت بيشتري براي مردمند ثابت شود اين امر دليل محكمي براي نفي شدن ربوبيت از بتها و چيزهاي ديگري كه در مرتبه پايين تري از آنها هستند و مردم مشغول عبادتشان هستند مي باشند چون فرق بسيار زيادي در بين ستارگان و بتهايي كه آنها بدون كوچكترين منفعتي از جانبشان مشغول عبادت كردن آنها بودند وجود داشت.
و باز از جمله ايراداتشان چيزي است كه در حق ابراهيم مدعي آن هستند و آن اينكه گويند: ايشان هنگامي كه در مورد چگونگي زنده كردن مردگان سؤال مي كند دچار شك در قدرت پروردگار شده است و ترديد و شك در قدرت خداوند كفر است و براي اين ادعا به آيه زير استناد مي كنند:{ وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ} «آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مي كني؟ خداوند فرمود: آيا به آن ايمان نداري؟ گفت: بلي ولي مي خواهم قلبم آرام گيرد. گفت: چهار عدد پرنده را بگير و پيش خود آنها را به هم زن و قطعه قطعه نما بعد بر سر هر كوهي قسمتي را قرار بده و آنگاه آنها را فرا خوان مي بيني كه با عجله به سويت مي شتابند و بدان پروردگارت قدرتمند و حكيم است”. و همچنين به حديثي كه امام بخاري رحمه الله از ابوهريره رضي الله عنه روايت مي كند استناد مي كنند كه در آن رسول الله صلي الله عليه و سلم مي فرمايد:**نَحْنُ أَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ إِبْرَاهِيمَ إِذْ قَالَ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوْ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي**[2] (ما شايسته تر به شك نسبت به ابراهيم هستيم هنگامي كه گفت: پروردگارا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مي كني. گفت: آيا ايمان نداري؟ گفت: ايمان دارم فقط براي اطمينان قلبي خواهان آن هستم).
جواب اين است كه: آنچه از ابراهيم عليه السلام صادر شده است شك در قدرت پروردگار نيست چون او نپرسيده كه خداوندا آيا شما مي توانيد مردگان را زنده كنيد؟ پس چگونه آن سؤال را شك مي دانيد؟ بلكه از چگونگي و كيفيت زنده شدن مردگان سؤال كرده است و سؤال كردن در مورد چگونگي نيز سؤال از حالت چيزي است كه نزد سؤال كننده و سؤال شده وجودش ثابت و قطعي است و سؤال از چيزي كه وجودش مشكوك است معني ندارد. در صورتي كه سؤال مورد نظر براي شك و ترديد در قدرت بود بايستي صيغه آن اينگونه ادا مي شد:"هل تستطيع يا رب أن تحيى الموتى؟" [اي پروردگار آيا قادر هستي مردگان را زنده كني؟] و چگونه ممكن است كه ابراهيم در قدرت خداوند شك كند در حاليكه در مبارزه با نمرود به آن استناد مي جويد و مي فرمايد: پروردگار من كسي است كه زنده مي كند و مي ميراند و او كسي است كه خورشيد را از شرق وارد مي نمايد. بنابراين به عموم قدرت پروردگار براي اثبات ربوبيتش استناد مي كند.
سببي كه باعث شد ابراهيم درخواست چگونگي زنده شدن مردگان را بنمايد اين بود كه هنگام مباحثه با نمرود وقتي كه گفت: پروردگار من زنده مي كند و مي ميراند، نمرود نيز مدعي اين كار شد و در اينجا بود كه ابراهيم چگونگي وقوعش را از خداوند خواستار شد و او دوست داشت كه اين كار پروردگارش را ببيند تا يقينش افزايش يابد همانگونه كه در حديث آمده:**لَيْسَ الْخَبَرُ كَالْمُعَايَنَةِ**[3] (شنيدن كي بود مانند ديدن).
امام قرطبي مي گويد: ابراهيم عليه السلام در زنده كردن مردگان به وسيله خداوند هيچگاه شك نكرد فقط درخواست مشاهده آن را نمود و سبب آن اين است كه نفسها خواهان عرضه شدن ديدنيهايي هستند كه نسبت به آنها مطلع گشته اند. و امام طبري مي گويد: درخواست كردن ابراهيم از پروردگارش در مورد چگونگي زنده شدن مردگان تنها براي مشاهده چيزي بود كه از خبر آن مطلع شده بود.
اما در مورد فرموده رسول الله صلي الله عليه و سلم كه مي فرمايد:**نَحْنُ أَحَقُّ بِالشَّكِّ مِنْ إِبْرَاهِيمَ** معنايش اين است كه در صورتي كه ابراهيم شك كننده بود ما از او شايسته تر به شك بوديم و حال آنكه ما شك نمي كنيم و ابراهيم عليه السلام نيز شك نكرد. بنابراين معناي حديث بر نفي شك از ابراهيم عليه السلام بنا شده است.
و از جمله مثال در مورد بدفهمي نصوص و حمل كردنش بر چيزي كه قابليت آن را ندارد طعنه و ايراد گرفتن ظالمانه از انبياء عليهم السلام مي باشد چنانكه كساني در مورد لوط عليه السلام گفته اند: او توكلش بر خداوند كم بوده و بطور كلي بر اسباب اعتماد كرده است و براي اثبات آن به آيه زير استناد مي جويند: {قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ}[4] «گفت: اگر قدرت آن را داشتم و يا عشيره اي به عنوان تكيه گاه براي پناه جستن داشتم به آن تكيه مي كردم”. و مي گويند: چيزي كه ما را بر صحت فهم خويش رهمنون مي باشد اين است كه رسول الله صلي الله عليه و سلم، لوط عليه السلام را براي اينكار مورد سرزنش قرار مي دهد و مي فرمايد:** وَيَرْحَمُ اللَّهُ لُوطًا لَقَدْ كَانَ يَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[5] (خداوند لوط را مورد رحم خويش قرار دهد چنانچه به تكيه گاه محكم پناه مي جست).
در جواب مي گوييم: اين نشانه بدفهمي شما نسبت به آن حال و وضعي است كه لوط عليه السلام چنان سخناني را در آن ايراد كرد و نسبت به علتي است كه او را به آن سخنان واداشت. پيامبران عليهم الصلاة و السلام در ميان اقوامشان مبعوث شده و همانها وسيله اي براي ممانعت و تعدي ديگران به آنها مي شدند لذا پيامبران خدا از ميان شريف ترين قبايل از جهت قوت و قدرت مبعوث مي شدند به همين دليل هر چند به او ايمان نمي آوردند ولي تكيه گاهي جهت حمايتش در مقابل حيله و مكر دشمنانش بودند. چنانكه خداوند در مورد شعيب مي فرمايد: {وَلَوْلَا رَهْطُكَ لَرَجَمْنَاكَ}[6] «و اگر گروه و قبيله ات نبود تو را سنگسار مي كرديم”. و بني هاشم نيز از جهت حمايت و تكيه گاه همينطور بودند ولي لوط در ميان قومش مبعوث نشد بلكه در مكاني كه به آنجا هجرت كرده بود، در سرزمين شام مبعوث شده لذا در ميان قومي كه در بينشان مبعوث گرديده غريب بود و در ميانشان عشيره و قبيله اي نداشت به همين دليل هنگامي كه ترسيد قومش مهمانانش را دچار افتضاح كنند آرزو نمود اي كاش بين عشيره و طايفه اش بود و او را حمايت و دشمنانش را از او منع مي كردند و اين امر به كار بردن اسباب عادي است و درخواستي مشروع مي باشد ولي هنگامي كه اين اسباب تواناني لازم خويش را در دفع مشكلات از دست دادند اولي و شايسته اين است كه بنده ياري و كمك را از خداوند متعال بخواهد كه او ياري دهنده و كمك كننده مي باشد و از اينجاست كه رسول الله صلي الله عليه و سلم وي را سرزنش و برايش مغفرت و رحمت را خواهان مي باشد و مي فرمايد: **يَغْفِرُ اللَّهُ لِلُوطٍ إِنْ كَانَ لَيَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[7] (خداوند لوط را ببخشد اگر بر تكيه گاه محكم پناهنده مي شد). و مي فرمايد:** وَيَرْحَمُ اللَّهُ لُوطًا لَقَدْ كَانَ يَأْوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ**[8] (خداوند لوط را مورد رحم خويش قرار دهد چنانچه به تكيه گاه محكم پناه مي جست).
صورت دوم: چيزهايي را به پيامبران نسبت داده شده ولي وقوعشان قبل از نبوت بوده است.
مي گويند: آدم عليه السلام معصيت كرد و توسط شيطان دچار لغزش گرديد و جهت اثبات آن به فرموده خداوند متعال استناد مي جويند:{فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصَى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَى}[9] «از آن درخت خوردند آنگاه شرمگاهايشان آشكار گرديد و شروع به پوشاندن خويش به وسيله برگ درختان بهشت كردند و آدم پروردگارش را نافرماني كرد بنابراين اغوا شد يعني راه را گم كرد”. و در سوره بقره آيه 36 مي فرمايد:{فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا} «شيطان آن دو را از آنجا دچار لغزش كرد”.
جواب اين است كه: آنچه در مورد آدم عليه السلام در اينجا روي داده قبل از نبوت بوده است بنابراين درست نيست كه آن را وسيله طعنه زدن به او قرار داد. امام ابوبكر بن فورك گويد: اين جريان مربوط به قبل از نبوت آدم بوده است و دليل آن فرموده پروردگار است كه مي فرمايد:{ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَى}[10] «سپس پروردگارش او را برگزيد، توبه اش را قبول كرد و او را هدايت نمود”. و آنگاه مي گويد كه برگزيدن و هدايت آدم بعد از عصيان و نافرماني بوده است و اگر قبل از آن بود دليل جواز گناه به صورت واحد در مورد آنها بود و همچنين قبل از نبوت شريعتي براي پيامبران وجود ندارد كه بر ما تصديق آن واجب باشد و اما زماني كه از طرف پروردگار به سوي مردم مبعوث شدند، امين و معصوم در رساندن پيام پروردگارند و گناه گذشته به آن ضرري نمي رساند.
اگر گفته شود چگونه وقايع روي داده را به قبل از نبوت آدم مرتبط مي داريد مگر نبوت همان وحي كردن از جانب پروردگار نيست؟ در حاليكه آيات و احاديث ناطق به آنند كه خداوند با آدم قبل از خروج از بهشت سخن گفته است.
مي گوييم: نبوت در اينجا منتفي است زيرا آن تنها وحي نيست بلكه وحي كردن به شخص نبي براي يك شريعت جديد و يا تجديد شريعت قبلي است و اين چيزي است كه دلايل موجود آن را در مورد آدم نمي رساند كه در بهشت همراه همسرش به او شريعتي داده شده باشد. بنابراين صحيح ترين سخن در اين مورد اين است كه آنچه در مورد آدم روي داده قبل از نبوتش بوده است. تنها چيزي كه احتمال داشتن شريعتي را براي آدم عليه السلام قبل از آن نافرماني ممكن مي سازد توبه اي است كه بعد از ارتكاب نافرماني اقدام به آن كرد ولي اين كار نه به واسطه شريعت بلكه تنها به خاطر صفا و پاكي نفس و شناخت مقام و منزلت پروردگار از جانب آدم عليه السلام تحقق يافت. خداوند متعال مي فرمايد:{ فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ}[11] «آدم از پروردگارش كلماتي را دريافت نمود آنگاه خداوند توبه اش را پذيرفت كه او توبه پذير مهربان است”.
از جمله مثالهايي كه خالفان باز در اين زمينه بيان داشته اند و به خاطرش مي خواهند قرآن را زير سؤال ببرند آن هم موردي است كه قبل از نبوت در مورد موسي عليه السلام روي داده و آن ارتكاب جرم قتل است و براي آن به قرآن استناد مي جويند:{وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ}[12] «هنگامي كه مردم شهر در بي خبري بودند موسي به شهر درآمد؛ دو نفر را ديد كه با همديگر مي جنگند يكي از آن دو از قوم موسي و ديگري از طايفه دشمنان او بود. آنگاه شخصي كه از طايفه موسي بود او را به كمك طلبيد، موسي به كمكش شتافت و با يك مشت آن مرد را از پاي درآورد و گفت: اين كار از شيطان است هر آينه شيطان دشمن گمراه كننده آشكاري است”. سپس مي گويند كه موسي عليه السلام از ارتكاب آن پشيمان شد و همين ندامت باعث شد كه در حضور پروردگار در شفاعت پيش قدم نشود چنانكه در حديث شفاعت كه طولاني است بيان گرديده**فَيَأْتُونَ مُوسَى فَيَقُولُونَ يَا مُوسَى أَنْتَ رَسُولُ اللَّهِ فَضَّلَكَ اللَّهُ بِرِسَالَتِهِ وَبِكَلَامِهِ عَلَى النَّاسِ اشْفَعْ لَنَا إِلَى رَبِّكَ أَلَا تَرَى إِلَى مَا نَحْنُ فِيهِ فَيَقُولُ إِنَّ رَبِّي قَدْ غَضِبَ الْيَوْمَ غَضَبًا لَمْ يَغْضَبْ قَبْلَهُ مِثْلَهُ وَلَنْ يَغْضَبَ بَعْدَهُ مِثْلَهُ وَإِنِّي قَدْ قَتَلْتُ نَفْسًا لَمْ أُومَرْ بِقَتْلِهَا نَفْسِي نَفْسِي نَفْسِي**[13] (در روز قيامت مردم پيش موسي مي آيند و مي گويند: اي موسي تو رسول خدا هستي و خداوند به واسطه رسالت و سخن گفتن با شما، تو را برتري داده است. پيش پروردگارت براي ما شفاعت كن. مگر نمي بيني ما در چه وضع و حالي هستيم؟ در جواب مي گويد: پروردگارم امروز چنان خشمگين است كه نه در گذشته و نه در آينده بدين صورت خشمگين نخواهد شد من كسي را بدون اينكه مأمور به كشتن او باشم، كشتم. من هم اكنون در فكر خود مي باشم. خودم، خودم، خودم).
در اين باره نيز مي گوييم: آنچه كه مخالفان در حق موسي عليه السلام بيان كرده اند مربوط به قبل از نبوتش بوده است چنانكه خداوند متعال مي فرمايد:{قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ*وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْكَافِرِينَ*قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّينَ*فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ}[14] «گفت: اي موسي آيا تو را در ميان اهل خويش در دوران بچگي نپروراندم؟ و سالها عمر خويش را در ميان ما گذراندي و انجام دادي آنچه را مي خواستي و از جمله ناسپاسان بودي. گفت: من آن كار را كرده و از جمله گمراهان بودم سپس گريخته و از عقوبت شما ترسيدم آنگاه پروردگارم مرا دانش آموخت و از جمله پيامبران قرار داد”. موسي قصد كشتن او را نداشت بلكه هدفش دفاع از برادرش بود بنابراين مرتكب قتل عمد نشد و به خاطر اين كار موسي از خداوند درخواست بخشش نمود و خداوند نيز او را بخشد چنانكه مي فرمايد:{قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ}[15] «گفت: پروردگارا به درستي كه به نفس خويش ظلم كردم، مرا ببخش، آنگاه پروردگار او را بخشيد كه به راستي او صاحب بخشش و رحمت است”.
صورت سوم: ايرادهايي را به پيامبران نسبت مي دهند كه در حقيقت امر خلاف اولي است يعني انجام ندادنش بهتر بود.
از جمله اين امورات اين است كه مي گويند: سليمان عليه السلام روزي كه به سركشي اسبانش رفت چنان مسرور و خوشحال شد كه وقت نمازش سپري گذشت و هنگامي كه به سبب اين كار دچار تنگي در وقت نماز شد اقدام به سر بريدن آنها نمود كه اين كار به هدر دادن و اتلاف مال است و كشتن اسبان به ناحق است و باعث به تأخير افتادن بيشتر نماز است و مي گويند اين آيه ما را به آن دلالت مي كند:{وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ*إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ*فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبِّي حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ*رُدُّوهَا عَلَيَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ}[16] «سليمان را به داود عطا كرديم بنده اي نيكو و رجوع كننده به خدا بود. ياد كن هنگامي كه شامگاهان اسبان تيزرو را بر او عرضه داشتند. آنگاه گفت: من اين اسبان را چون رغبت به مال دوست داشتم و مرا از ذكر پروردگارم باز داشتند چنانچه آفتاب در پرده پنهان شد(نماز عصر فوت شد) دستور داد اين اسبها را بر من باز گردانيد پس شروع به دست رسانيدن به ساقها و گردنها كرد و اين را كنايه از بريدن سرها و ساقها دانسته اند”.
در جواب مي گوييم: در آيات به صورت صريح بيان نشده كه سليمان نماز واجب را ضايع كرده است بلكه آنچه در آيات تصريح شده اين است كه او را از ذكر خداوند به خود مشغول داشته اند و احتمال دارد كه مقصود از ذكر خدا نماز واجب باشد و شايد هم نماز نافله و يا ذكر باشد ولي به هر صورت در آيه ذكر نشده كه او عمداً ذكر خداوند را ترك كرده است بلكه در آيه بيان شده كه به واسطه مشغول شدن به كار اسبها ذكر خدا را فراموش كرد.
و همچنين در آيه به صراحت سربريدن و كشتن اسبها و به صورت بيهوده دور انداختنشان را بيان ننموده است بلكه تنها در آن به دست كشيدن به ساقها و گردنها تصريح و بعضي از مفسران نيز گفته اند به خاطر دوست داشتنشان غبار را از گردن و ساقهايشان دور نموده و هركس مقصود از آن را هم ذبح و سر بريدن دانسته، دور انداختن گوشت اسبان را بيان نكرده است و ظن غالب در مورد ايشان اين است كه هنگام ذبح، گوشتشان را صدقه دهد چون در ذبح و صدقه دادنشان رضايت پروردگار سبحان وجود دارد. گويا سليمان به پروردگارش مي گويد: چيزي كه باعث مشغول شدنم شد تا ذكر تو را فراموش كنم هم اكنون سر بريده و در راهت صدقه ميدهم. و با اين توضيح روشن مي شود كه مشغول شدن سليمان عليه السلام به واسطه اسبهايش از ذكر خداوند تنها يك ترك اولي و رها كردن يك امر شايسته بود و جزو معصيت و گناه محسوب نمي شود و چه بسا جزو فراموشي هايي باشد كه انسان به خاطر آن مؤاخذه نمي شود.
در اينجا بعضي از شبهات مخالفان در حق انبياء عليهم الصلاة و السلام مطرح گرديد و ما هم به آن جواب داديم ولي ظن و گمان ما اين نيست كه نمي توان بيشتر در اين مورد توضيح داد بلكه فكر مي كنيم ما با اين كار دروازه هايي را به سوي حق گشاده ايم كه به واسطه روشني آنها تاريكي هاي باطل را از بين مي بريم و براي هر مسلماني شايسته است هر گاه در مورد پيامبران و دينش شبهه اي از انواع شبهات را بر او عرضه كردند با حجت و برهان به مقابله با آن برخيزد و براي اين كار در نوشته ها و كتب اهل علم به تفحص و جستجو بپردازد و از متخصصين در اين رشته بپرسد تا تحقق بخش عملي به اين آيه قرآن باشد كه مي فرمايد:{فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ}[17]
و صلي الله علي محمد و علي آله و صحبه و سلم


________________________________________
[1] انعام75- 79
[2] رواه بخاري و مسلم
[3] رواه امام احمد
[4] هود 80
[5] متفق عليه
[6] هود 91
[7] رواه بخاري
[8] رواه بخاري
[9] طه 121
[10] طه 122
[11] بقره 37
[12] قصص 15
[13] رواه بخاري
[14] شعراء 18- 21
[15] قصص 16
[16] ص 30- 33
[17] نحل 43

وَمَن يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِينًا فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ
20-04-2010 07:53 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
هم ولایتی آفلاین
مدیرانجمن ها
******

ارسال‌ها: 2,710
تاریخ عضویت: Oct 2010
اعتبار: 6
ارسال: #2
RE: رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران
(20-04-2010 07:53 PM)یوسف المدنی نوشته شده توسط:  


اما در مقام و موقعيت غير از تبليغ، گناهان صغيره اي كه در انجامش پستي و بي ارزشي موجود نيست در صورتي كه پيامبري مرتكب آن شود و بر انجام آن پافشاري ننمايد و به دنبال آن توبه و انابه مي كنند، وجود دارد.

سلام

اولا ملاکی دقیق مشخص نشده که کدام گناه صغیره است و کدام کبیره .

ثانیا یکی از گناهان صغیره را فرض می کنیم دست زدن به نامحرم باشد . خود شما مامور تبلیغ دینت باش و در دینت بگو رابطه با نامحرم از قبیل دست دادن و ... گناه است و باید ترک شود . آیا کسی حرف شما را گوش می دهد ؟ در جواب شما می گوید اول برو خودت رعایت کن بعد بیا به ما بگو . غیر از اینه ؟

برطبق نظر متکلمان امامیه :
اولا پیامبران نماینده خداوند در رساندن پیام‎های او به مردم هستند و این نمایندگی به دو صورت می‎تواند انجام پذیرد: یكی گفتاری و دیگری رفتاری. یعنی همان‎گونه كه گفتار پیامبر، حاكی از دریافت وحی الهی است. رفتار او هم چنین حكایتی دارد و نشانگر آن است كه این كار مورد رضایت و اجازه خداست. اگر پیامبر مرتكب گناه گردد، چون نماینده خدا در بین مردم است، مردم به تصور این كه، این كار شایسته است آن را انجام می‎دهند و به خطا می‎افتند. و این نقض غرض خدا در بعثت انبیاء می‎باشد.
بلكه اگر پیامبر كاری بر خلاف محتوای وحی انجام دهد و تصریح كند كه این كار من جایز نیست، باز به دلیل تناقض میان گفتار و رفتار، مردم دچار تردید می‎شوند و می‎گویند: اگر این كار نارواست پس چرا خود او كه نماینده خداست انجام داد؟

2. بعثت انبیاء، صرفاً پیام رسانی نیست، بلكه پیامبران الهی مسؤولیت هدایت انسان‎ها به سوی خدا را به عهده دارند. و هدایت تنها با بیان احكام الهی حاصل نمی‎شود، بلكه ایمان راسخ انبیاء به آن چه آورده‎اند و تجلی آن در اعمال آن‎ها در هدایت مردم نقش اساسی دارد، زیرا نقش تربیتی طرز عمل و رفتار مربی و حالت‎ها و صفات او در افرادی كه تحت تربیت او قرار دارند، به مراتب بیشتر از گفتار اوست. چنان كه قرآن كریم می‎فرماید:
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ». (1)

منابع :
1. سوره احزاب آیه 21

[تصویر:  11408777319843898164.gif]

امضاهای تصویری مناسب جهت ویرایش امضای شما
21-04-2010 08:08 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #3
RE: رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران(عصمت حضرت آدم)
با سلام و تحیت
برخی درباره ی رد عصمت حضرت آدم( علی نبینا و آله و علیه سلام) به برخی از آیات قرآن اشاره می کنند؛ به طور مثال در آیات 35 و 36 سوره بقره می خوانیم:
و قلنا يا آدم اسكن انت و زوجك الجنة و كلا منها رغدا حيث شئتما و لا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين (35)

فازلهما الشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو و لكم في الارض مستقر و متاع الى حین(36)
و گفتيم: «اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكونت كن; و از (نعمتهاى
) آن، از هر جا مى‏خواهيد، گوارا بخوريد; (اما) نزديك اين درخت نشويد; كه از ستمگران خواهيد شد. (35)

پس شيطان موجب لغزش آنها از بهشت شد; و آنان را از آنچه در آن بودند، بيرون كرد. و (در اين هنگام) به آنها گفتيم: «همگى (به زمين) فرود آييد! در حالى كه بعضى دشمن ديگرى خواهيد بود. و براى شما در زمين، تا مدت معينى قرارگاه و وسيله بهره بردارى خواهد بود.» (36)
در آیه 121 سوره طه نیز می خوانیم:
فاكلا منها فبدت لهما سوآتهما و طفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة و عصى آدم ربه فغوى (121)
سرانجام هر دو از آن خوردند، (و لباس بهشتيشان فرو ريخت،) و عورتشان آشكار گشت و براى پوشاندن خود، از برگهاى (درختان) بهشتى جامه دوختند! (آرى) آدم پروردگارش را نافرمانى كرد، و از پاداش او محروم شد.
همان طور که از ظاهر آیات فوق بر می آید می توان دست ردی بر عصمت حضرت آدم زد.اما امام رضا علیه سلام در پاسخ به این سوال( رد عصمت حضرت آدم) که توسط « علی بن جهم» از ایشان پرسیده شده بود به این شبهه پاسخ جالب و در خور توجهی دادند؛ می فرمایند:
«خداوند متعال آدم را آفرید تا حجت و خلیفه او باشد در زمین،نه اینکه برای بهشت آفریده باشد و کوتاهی او هم در بهشت بود و نه در زمین و عصمت او هم باید در زمین باشد تا خداوند متعال ارزش های الهی را تمام کند، پس زمانی که آدم به سوی زمین هبوط کرد در مقام حجت و خلیفه خدا قرار گرفت معصوم شد».(1)
باز هم امام علیه سلام می فرمایند:
«این موضوع یعنی خوردن از درخت نهی شده از جانب آدم قبل از نبوت او بوده است، در حالی که این قضیه گناه بزرگی نبود که مستحق دخول در آتش باشد، بلکه این از گناهان کوچک است که بر انبیا قبل از نزول وحی عارض می شده، وقتی که خداوند حضرت آدم را انتخاب کرد و او را نبی قرار داد، معصوم بود و هیچ گونه گناه کوچک و بزرگی مرتکب نمی شد و لذا خداوند متعال می فرماید:« و عصی آدم...»(2)



***************
پی نوشت:
1)نورالثقلین،ج3،ص404
2)عیون اخبار الرضا( علیه سلام)،ج1،ص195،باب15

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
21-06-2010 10:53 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #4
RE: رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران
دفاع اهل بیت از حضرت یونس علی نبینا و آله و علیه سلام

امام رضا علیه سلام در تفسیر آیه«و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين»( 87 سوره انبیا)
ترجمه: و ذاالنون ( يونس) را (به ياد آور) در آن هنگام كه خشمگين (از ميان قوم خود) رفت; و چنين مى‏پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهيم گرفت اما موقعى كه در كام نهنگ فرو رفت، در آن ظلمتها(ى متراكم) صدا زد: «(خداوندا!) جز تو معبودى نيست! منزهى تو! من از ستمكاران بودم»!

می فرمایند:
این قصه درباره یونس پسر متی است. او در حالی که بر قومش غضبناک بود از میان آنان خارج شد و «گمان کرد»یعنی یقین پیدا کرد که ما در روزی اش بر او تنگ نخواهیم گرفت. و از همین معناست قول خداوند عز و جل: و اما چون او را مبتلا نمودیم پس در روزی اش بر او تنگ گرفتیم. یعنی ضیق و تنگ گرفته شد. پس او در تاریکی شب و تاریکی دریا و تاریکی شکم ماهی ندا داد:« ای که خدایی جز تو نیست، تو منزهی، همانا من از ستمکارانم» به این که مثل این عبادتی را که مرا برای آن در شکم ماهی فارغ ساختی ترک کرده بودم...»( عیون اخبار الرضا/ صفحه 160)

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
06-07-2010 08:18 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
محمد آسیابانی آفلاین
سرپرست کل سایت
*******

ارسال‌ها: 369
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 9
ارسال: #5
RE: رد شبهاتی پیرامون عصمت پیامبران

بررسی شبهه نسبت دزدی دادن از طرف حضرت یوسف علی نبینا و آله و علیه سلام به برادرش بنیامین


داستان حضرت یوسف (ع) یکی از داستان های زیبا و شگفت انگیز قرآن است. یکی از مراحل این داستان ماجرای نگه داشتن بنیامین؛ برادر حضرت یوسف، توسط ایشان است. در این مرحله اتفاقاتی افتاد که از چند ناحیه قابل بررسی است.

1. چرا حضرت یوسف آن ظرف مخصوص را در بار بنیامین گذاشت و حکمت این کار چه بود؟

2. نسبت دزدی به چه کسی داده شد؟

3. این نسبت توسط چه کسی بیان شد؟

4. نسبت سرقت به بنیامین توسط چه کسانی داده شد و عکس العمل حضرت یوسف در مقابل آن چه بود؟

پاسخ سؤال اول: حضرت یوسف قصد داشت که برادر تنی اش را به طوری که دیگر برادران ناتنی وی آگاه نشوند نزد خود نگه دارد. از طرفی در آیین کنعانیان و قوم یعقوب (ع) چنین بود که اگر کسی سرقت می کرد باید برای مدتی در نظر صاحب مال، بوده و خدمت می کرد. حضرت یوسف با الهام ربانی، دست به نقشه ای برد. وی ظرف مخصوص گران قیمتی را که پیمانۀ آنان بود در بار برادرش بنیامین گذاشت تا با استفاده از قانونی که در میان آنان رایج بود، بتواند برادرش را مدتی پیش خود نگه دارد. خداوند می فرماید: "... اين گونه راه چاره را به يوسف ياد داديم! او هرگز نمى‏توانست برادرش را مطابق آيين پادشاه (مصر) بگيرد".[1] طبق بعضى از روايات، بنیامین نیز از این نقشه آگاه بود، بلکه يوسف به برادرش بنيامين گفت: آيا دوست دارى نزد من بمانى، او گفت: بله؛ ولى برادرانم هرگز راضى نخواهند شد؛ چرا كه به پدر قول داده‏اند و سوگند ياد كرده‏اند كه مرا به هر قيمتى كه هست با خود بازگردانند، يوسف گفت: غصه نخور من نقشه‏اى مى‏كشم كه آنها ناچار شوند تو را نزد من بگذارند، سپس هنگامى كه بارهاى غلات را براى برادران آماده ساخت، دستور داد پيمانه گران قيمت مخصوص را، درون بار برادرش بنيامين بگذارد.[2]‏ پس حکمت چنین کاری، هرگز اتهام زدن و متهم کردن کسی نبوده است.

پاسخ سؤال دوم: همان طور که در قرآن آمده است، حضرت یوسف (ع) فقط دستور داد که پیمانه را در بار برادرش بنیامین بگذارند و نسبت دزدی به کاروان داده شد، نه به شخص بنیامین. قرآن از این واقعه چنین یاد می کند: "هنگامى كه ساز و برگشان را برايشان فراهم ديد، جام [پادشاه‏] را در خورجين برادرش نهاد. آن گاه ندا دهنده‏اى ندا داد: كه اى كاروانيان، شما دزد هستيد".[3] بنابراین در این داستان هرگز به بنیامین از طرف حضرت یوسف (ع)، نسبت دزدی داده نشده است.بله اگر چه بعد از بازرسی، انگشت اتهام به سمت بنیامین برده شد ولی همان طور که بیان شد و از تفسیر المیزان نیز استفاده می شود؛برادر یوسف از این کار با خبر بود،بنابراین بنیامین هیچ احساس تهمتی نمی کرد.[4]

پاسخ سؤال سوم: جالب است که بدانیم، نسبت دزدی که به کاروانیان داده شد، توسط شخصی غیر از حضرت یوسف (ع) بود. همان طور که در بالا ذکر شد، خداوند از آن شخص به عنوان ندا دهنده ای یاد می کند. پس اولاً: در قرآن نسبت دزدی به بنیامین داده نشد، بلکه به همۀ کاروانیان بود. ثانیاً: این نسبت توسط یکی از مأموران حکومتی که ظاهراً از اصل ماجرا بی خبر بود، به آنان داده شد.[5]

پاسخ سؤال چهارم: در دنبالۀ همین آیات وقتی برادران بنیامین ظرف مخصوص را در بار بنیامین می بینند، به او و حضرت یوسف (ع) نسبت دزدی می دهند که در این جا یوسف (ع) بسیار نار احت می شود و چون می خواهد اصل ماجرا فاش نشود تنها در درون خود به آنان و نسبت سرقتی که به بنیامین و خودش داده اند، اعتراض می کند. قرآن کریم این صحنه را به زیبایی ترسیم کرده و می فرماید: "(برادران) گفتند: اگر او دزدى كند (تعجب ندارد) برادرى از او نيز در گذشته دزدى كرده بود، پس يوسف آن سخن را در دل خود پنهان داشت و بر آنها آشكار نساخت (و با خود) گفت: شما در منزلت (انسانيت) بدتريد (كه انحطاط اخلاقى و صفت حسد داريد) و خداوند به آنچه توصيف مى‏كنيد داناتر است".[6] یعنی نه تنها به بنیامین نسبت سرقت نمی دهد، بلکه زمانی که به او چنین نسبتی داده می شود بسیار ناراحت می شود.

در نتیجه؛ درست است که حضرت یوسف (ع) ظرف مخصوص را در بار برادرش گذاشت، ولی هرگز نه او و نه هیچ کس دیگر را متهم به دزدی نکرد. این مطالبی بود که با توجه به ظاهر آیات بیان کردیم. اما امکان طرح احتمال دیگری در بین است و آن خبر داشتن و تأیید سرقت کاروانیان توسط حضرت یوسف و یا حتی نسبت دادن جملۀ "ای کاروان شما دزد هستید."[7] به حضرت یوسف(ع) است. بنابر این احتمال، پاسخ قانع کنندۀ آن از این قرار است:

آن چه از روایات این باب برداشت می شود آن است که: حضرت یوسف در این موضع، توریه کردند. توریه به این معنا است که شخص، با لفظی که می گوید، اراداۀ واقع و حقیقتی را دارد ولی طوری القاء می کند که مخاطب، برداشت خلاف واقع از آن مطلب داشته باشد.[8] اظهار چنین امری در مواقعی که ضرورتی اقتضاء کند یا مصلحتی پیش آید،اشکال ندارد.[9] توریه، به تصریح فقهاء از مصادیق کذب و دروغ نمی باشد.[10] در مورد حضرت یوسف نیز روایت می گوید:" به خدا قسم! یوسف هرگز دروغ نگفت".[11] در روایت دیگر،امام صادق(ع) می فرماید:منظور یوسف از این که گفت: "شما سارق هستید"،سرقتی بود که برادرانش در سال های قبل انجام داده بودند،آنان با حیله و نیرنگ یوسف را از پدرش دزدیدند و به چاهی انداختند.[12] بنابراین؛ یوسف(ع) اگر چه مستقیم یا غیر مستقیم به آنان نسبت دزدی داد، ولی منظورش سرقتی غیر از دزدیده شدن ظرف مخصوص بوده است.

[1] یوسف، 76.

[2] قمی،علی بن ابراهیم ،کتاب تفسیر،ج1،ص349،دار الکتاب،قم،1376؛مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، ج 10، ص 34، دار الکتب الاسلامیة، تهران، 1374.

[3] یوسف،70 .

[4] طباطبایی،محمد حسین،ترجمه المیزان،موسوی همدانی،ج11،ص 304،دفتر انتشارات اسلامی،قم،1374.

[5] طبرسی،فضل بن حسن،ترجمه مجمع البیان، ج 12، ص 266،انتشارات فراهانی،تهران،1360.

[6] یوسف، 77.

[7] یوسف،70.

[8] انصاری،شیخ مرتضی،مکاسب المحرمة،ج1،ص 197،دار الذخائر،قم،1411.

[9] همان.

[10] همان.زیرا کذب به معنای القاء لفظ و ارداۀ معنای خلاف واقع است.نک:شهیدی تبریزی،میرزا فتاح،هدایة الطالب الی اسرار المکاسب،ج1،ص 101،بی جا، بی تا.

[11] قمی مشهدی،محمد،کنز الدقائق و بحر الغرائب،ج6،ص 342،سازمان چاپ وزارت فرهنگ ارشاد اسلامی، تهران،1368.

[12] سید هاشم،بحرانی،البرهان فی تفسیر القرآن،ج3، ص188،بنیاد بعثت،تهران،1368،قوله في يوسف (عليه السلام): أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ قال: «إنهم سرقوا يوسف من أبيه».

[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
22-02-2011 07:29 PM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: