(08-04-2010 10:52 AM)شیعه نوشته شده توسط:
با سلام
بسیاری از اوقات اختلافات ناشی از عدم فهم درست سخنان ومطالب است ، در این مورد نیز کلمه عشق هر چند بصراحت در قرآن کریم نیامده اما در آیاتی خدای متعال تلویحا وبه معني از آن سخن گفته ودر روایات هم بدان اشاره شده است :
مَا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ....یعنی انسان دو تا قلب ندارد که دوتا معبود (معشوق) در آن جای دهد .
وعکس آنرا در آیه : وَتُحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا ،فرموده حب جم یعنی کسیکه بجای خدا عاشق مال (ودنیا ) باشد .
ویا آیه شریفه :
وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللَّهِ وَالَّذِينَ آَمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ
والذین آمنوا اشد حبا لله ، هرچند از عشق بصراحت اسمی نبرده اما دقیقا معنای عشق را بازگفته است .
ودر آیه : فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ...این محبت دو طرفه است و خدای متعال نیز محیبنش را دوست دارد .بعبارت دیگر کسیکه عاشق خدانیست خداهم عاشقش نیست.
و................
اما ظاهرا منظور عرفا از عشق چیز دیگریست!!انها برای رسیدن به عشق الهی همیشه از عشق مجازی استفاده و به ان تاکید کرده اند کرده اند:
از جمله بدع محرمه برخی عرفا تعشق است با امردان و ... خضرويه عاشق بايزيد بوده و بايزيد جواني بود كه در صورت و معني در حد كمال بود، و هر روز عشق او در تزايد بود...و نجم الدين عاشق شيخ مجد الدين بغدادي بود... و شيخ عطار عاشق پسر كلانتر قريه كندشين نيشابور بوده... محيي الدين عربي عاشق صدر الدين قونوي بود... و شمش تبريزي عاشق پسر ترسايي بود... و شيخ نجم الدين در همدان عاشق جواني زرگر بود تا چنگيزيان آن پسر را كشتند. و مولوي رومي از حوالي زركوبان ميگذشت از آواز ضرب مطرب به رقص در آمد،و شيخ صلاح الدين همچون آفتابي از دكان بيرون آمد و سر در قدم مولوي نهاد، و ملا عاشق جمال او شد... حكيم سنايي عاشق پسر قصابي شده...و ژنده پيل احمد جام عاشق جواني از فرزندان شيخ شهاب الدين سهروردي بود...شيخ محمود شبستري عاشق ابراهيم نامي از اقرباي شيخ اسماعيل سيسي بود، و او حُسني غريب داشت... آقا محمد علي بن وحيد بهبهاني؛ خيراتية، 2/120ـ 129
اوحدالدین کرمانی و ابو حلمان دمشقی، از شاهد بازان مشهور بوده اند.در الانس آمده است که: اوحدالدین کرمانی از مشایخ بزرگ قرن هفتم و از نادران دوران بود. چون در سماع گرم می شد، پیراهن امردان چاک می کرد و سینه به سینه ایشان باز می نهاد
گفتنی است که این عمل در سماع رواج بسیار داشت. روز بهان بغلی شیرازی می گوید: در مجمع سماع به جهت ترویج قلوب، به سه چیز احتیاج است : روایح طیبه، وجه صبیح(صورت زیبا) و صوت ملیح اوراد الاحباب/ص207
اوحدالدین کرمانی می گوید: بی آب بود سماع کان بی ساز است***آتش در زن به هر کجا غماز است
باد است سماعی که در او شاهد نیست***خاکش به سر هرکه نه شاهدباز است سماع،عرفان،مولوی/ص49
شاهد بازی بعضی به شکلی بوده که نوشته اند: احمد غزالی در پیش خوبرویان سجده می کرد و اوحد الدین کرمانی با خوبرویان سر و سرّی داشت و در غلبه وجد، سینه بر سینه آنان می نهاد و حکایت او با پسر خلیفه، مشهور است و فخرالدین عراقی به دنبال پسری زیبا چهره از عراق به هند رفت کلیات عراقی مقدمه، ص49 و 50
و سعدی شیرازی می گوید: که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد***خطا بود که نبینند روی زیبا را کلیات سعدی ص443
همان گونه كه از فرمایش اميرالمؤمنين عليه السّلام بر مي آيد، خاصيت عشق، سلب بينايي و شنوايي و در نتيجه بيمار دلي است(من عشق شیئا اعشی بصره و امرض قلبه» نهج البلاغه خطبه 109) در نتيجه عشق، انسان از ديدن و شنيدن حقيقت محروم ميگردد
اما در مزاق عرفان اصطلاحي براي عشق، معنايي لطيف و روحاني در نظر گرفتهاند و حساب آن را از شهوت حيواني جدا كرده اند. در كتاب «اسفار اربعه» جناب ملاصدرا بحث مفصّلي به اين موضوع اختصاص داده است. او، فصل نوزدهم از موقف هشتم سفر سوم را بدين عنوان آورده است:
في ذكر عشق الظّرفاء والفتيان للأَوجُه الحِسان» یعنی
در ذكر عشق ظريفان و جوانان به چهرههاي زيبا
آنچه كه نگرش دقيق و روش نيكو و ملاحظه امور برآن دلالت دارد، اين است كه اين عشق- يعني لذّت بردن شديد از نيكويي چهره زيبا و محبّت مفرط به كسي كه در او
شمائل لطيف و تناسب اعضاء و زيبايي تركيب يافت ميشود- به سان وجود امور طبيعي، بدون تكلّف و تصنَّعي در جانهاي اكثر امّتها موجود است. پس بدون شك از جمله اموري است كه خداوند قرار داده است و برآن، مصلحتها و حكمتها مترتّب ميگردد. بناچار بايد نيكو و ستوده شمرده شود؛ بويژه اگر باز آغازي با فضيلت براي رسيدن به انجامي با شرافت پديد آمده باشد!! الحكمةالمتعاليه في الاسفارالعقليّه الاربعة،ج7 ،ص172
ادامه بيانات صدر المتألّهين- به سطور زير توجّه كنيد:
«و امّا غايت در اين عشق موجود در ظريفان و صاحبان لطافت طبع، آثاري است كه بر آن مترتّب ميشود. مانند
تأديب نوجوانان و تربيت كودكان و پاك نمودن آنها و آموزش علوم جزئي به آنان، مانند نحو، لغت، بيان، هندسه و غير آن...وقتي كودكان از تربيت پدران و مادران بي نياز ميشوند، از آن پس به آموزش استادان و آموزگاران و حسن توجّه و عنايت آنان بديشان، با نگاه مهرباني و عطوفت نياز پيدا ميكنند. بدين سبب، ع
نايت الهي در جانهاي مردان بالغ، ميلي به كودكان و محبّت و عشق ورزيدني به نوجوانان خوبرو قرار داده است، تا انگيزهاي براي آنان در تأديب و تهذيب ايشان و تكميل نفوس ناقص و رساندنشان به مقصود از خلقت باشد!!!!! و اگر چنين نبود، خداوند اين رغبت و محبّت را در بيشتر ظريفان و عالمان، عبث و بيهوده آفريده بود!!! پس به ناچار در وجود اين عشق نفساني در نفس هاي لطيف و قلبهاي رقيق غير قسي و سخت، بايد فايدهاي حكيمانه و غايتي صحيح باشد.همان،ص 172-173
و بدين خاطر اين عشق نفساني براي شخص انسان، وقتي كه سر آغازش افراط شهوت حيواني نباشد – بلكه نيكو شمردن شمايل معشوق و
نيكويي تركيب و موزون بودن مزاج و حسن اخلاق و تناسب حركات و افعال و ناز و كرشمه او باشد – ازجمله فضيلتها به شمار ميآيد.
گيريم كه استحسان اخلاق نيكوي معشوق، از باب ميل به امري روحاني و معنوي باشد، امّا آيا تناست حركات و افعال- واز آن بالاتر«غنج» و«دلال» يعني ناز و كرشمه معشوق- را هم ميتوان سرچشمه عشق لطيف و روحاني دانست؟
ع
لاوه بر اين، ادّعاي تلطيف نفس و تنوير قلب با عشق را با كلام مولايمان اميرالمؤمنين عليه السّلام مقايسه كنيد؛ راه راست را خود برگزينيد: هركس عاشق چيزي شود، ديدهاش را كور ودلش را بيمار سازد. پس با چشمي نابينا بنگرد و با گوش ناشنوا بشنود، شهوات عقلش را دريده و دنيا قلبش را ميرانده است.»
عشقي كه عرفا عفيف ميدانند و مصاديق آن آمد، همان حقيقتي است كه ديده را نابينا ميكند. ميپرسيم: ديده نابينا را با «ادراك امور شريفه» چه كار؟! عشق، قلب را بيمار ميكند نه منوّر. و قلب بيمار را توان ديدن و شنيدن نيست. آنچه قلب را منوّر ميسازد و رقّت مطلوب را در آن جايگزين قساوت ميكند
بار دیگر نظرتان را به عبارات پاياني ملِّاصدرا در بحث عشق جلب ميكنيم
«إِنّ العاشق إذا اتّفق له ما كانت غاية متمنّاه و هو الدّنوّ من معشوقه و الحضور في مجلس صحبته معه، فإذا حصل له هذا المتمنّي يدّعي فوق ذاك و هو تمنّي الخلوة والمجالسة معه من غير حضور أحد فإذا سهل ذلك و خلّي المجلس عن الأغيار تمنّي المعانقة والتّقبّل، فإن تيسّر ذلك تمنّي الدّخول في لحاف واحد والالتزام بجميع الجوارح أكثرماينبغي و...»اسفار،ج1، ص179]
زمانی نهایت ارزوی عاشق براورده میشود که به او نزدیک شود وبا او هم صحبت گردد وبا حصول این مطلب چیز بالاتری را میخواهد و ان اینست که با معشوق خلوت کرده بدون حضور کسی با اوهم صحبت گردد و باز با براورده شدن این حاجت میخواهد که با او هم اغوش گشته و او را بوسه باران کند تا میرسد به جایی که آرزو میکند که ای کاش با معشوق در یک لحاف قرار گیرد و تمام اعضای خود را تا جایی که راه دارد به او بچسباند و با این حال آن شوق اولیه و سوز و گداز نفس بر جای خود باقیست
کما اینکه شاعر نیز (به عربي) میگوید:ترجمه شعر:
بااومعانقه کردم باز نفسم به اومشتاق است*وآیا نزدیکترازمعانقه وآغوش گرفتن چیزی درتصور است؟
ولبهای اورامکیدم شایدحرارت درونی من ازبین برود*اما با این کار فقط هیجان درونیم افزایش یافت !!!اسفار،ج1، ص180
با نقل این جملات ملاصدرا ضمن توجیه عشق به نوجوانان و ... هیچ ایراد و نقدی به معانقه و خوابیدن در یک بستر و بوسه و... نمیکند و در جای دیگر باز راجع به عشق مجازی میگوید: به جان خودم این عشق انسان را از دردسرها و سختیها نجات میدهد!!!
خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج!!
با این عشقهای آلوده و چشم و دل کور کن نمیشه به عشق پاک و خالص الهی رسید.