-
راهنما سالنامه لیست اعضا جستجو
 
پاسخ گوی آنلاین سؤالات شرعی


زمان کنونی: 24-05-2012, 03:19 AM درود مهمان گرامی! (ورودثبت نام)


اطلاعیه های تالار

یا صاحب الزمان کی شود پشت به خانه کعبه دهی وبانگ انا المهدی سر دهی؟؟؟

ارسال پاسخ 
 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امیتازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مسئله غصب خلافت
نویسنده پیام
naser66 آفلاین
کارشناس اخلاق
*****

ارسال‌ها: 728
تاریخ عضویت: Sep 2009
اعتبار: 3
ارسال: #1
اعتراف نمودن عمر به احق بودن امير المومنين عليه السلام براي خلافت
اعتراف نمودن عمر به احق بودن امير المومنين عليه السلام براي خلافت
ابن‌ أبي‌ الحديد در ضمن‌ بيان‌ اين‌ مخاطبه‌ و گفتگو از عُمَر نقل‌ مي‌كند كه‌ گفت‌:
يَابْنَ عَبَّاس‌! إنَّ أوّلَ مَن‌ رَبَّئكُمْ عَن‌ هَذَا الامْرِ أبوبَكرٍ! إنَّ قَوْمَكُمْ كَرِهُوا أن‌ يجْمَعُوا لَكُمُ الخِل‌فَةَ وَ النُّبوُةِ.(1)
«اي‌ پسر عبّاس‌ اوّلين‌ كسي‌ كه‌ شما را از خلافت‌ دور داشت‌، و در رسيدن‌ خلافت‌ به‌ شما كندي‌ نمود أبوبكر بود. قوم‌ شما مكروه‌ و ناگوار داشتند كه‌ نبوّت‌ و خلافت‌ را در شما جمع‌ كنند».
و نيز ابن‌ أبي‌ الحديد با سند خود از امام‌ باقر عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: قَالَ: مَرَّ عُمَرُ بِعَلِّي‌ وَ عِندَهُ ابنُ عَبَّاس‌ بِفَناءِ دَارِهِ، فَسَلَّمَ، فَسَأل‌هُ: أينَ تُريدُ؟! فَقَالَ: مَا لِي‌ بِيَنبُعٍ، قَالَ عَلِيُّ: أفَل‌ نَصِلُ جَنَاحَكَ وَ نَقُومُ مَعَكَ ‌؟! فَقَالَ: بَلَي‌! فَقَالَ لابنِ عَبَاسٍ: قُمْ مَعَهُ قَالَ: فَشَبَّكَ أصَابِعَهُ فِي‌ أصَابِعِي‌ وَ مَضَي‌، حَتَّي‌ إذَا خَلَّفْنَا البَقِيعَ، قَالَ: يَابنَ عَبَّاسٍ، أمَا وَاللَهِ أن‌ كَانَ صَاحِبُكَ هَذَا أوْلَي‌ النَّاسِ بِالامْرِ بَعْدَ وَفَاةَ رَسُولِ اللهِ، إلا‌ أنّا خِفْتَاهُ عَلي‌ اثْنَتَيْنِ.
قَالَ ابنُ عَبّاسٍ: فَجَاء بِمَنطِقٍ لَمْ أَجِد بُداً مَعَهُ مِن‌ مَسألَتِهِ عَنْهُ، فَقُلْتُ ‌: يَا أميرِالمؤمِنِينَ، مَا هُمَا؟! قَالَ: خَشِينَاهُ عَلَي‌ حَدَاثَةِ سِنِّهِ وَ حُبِّهِ بَنِي‌ عَبْدِالمُطَّلِبِ.(2)
«امام‌ باقر عليه‌ السّلام‌ گفتند: عليّ بن‌ أبيطالب‌ در جلو خان‌ و هشتي‌ منزل‌ خود نشسته‌ بود، و در نزد او ابن‌ عبّاس‌ بود، كه‌ عمر از آنجا عبور كرد و سلام‌ كرد. آن‌ دو از او پرسيدند: كجا مي‌خواهي‌ بروي‌؟! عمر گفت‌: مي‌روم‌ به‌ سراغ‌ مالي‌ كه‌ در يَنبع(3) دارم‌. علي‌ فرمود: ايا نمي‌خواهي‌ ما همراه‌ تو بيائيم‌؟ عمر گفت‌: آري‌! حضرت‌ فرمود: اي‌ ابن‌ عبّاس‌ برخيز و با او برو!
ابن‌ عبّاس‌ مي‌گويد: عُمَر با من‌ به‌ راه‌ افتاد، و انگشتان‌ دست‌ خود را در انگشتان‌ دست‌ من‌ كرده‌، گفتگو مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌. و گذشتيم‌ تا جائي‌ كه‌ از بقيع‌ گذشتيم‌. عمر گفت‌: اي‌ پسر عبّاس‌ سوگند به‌ خداوند كه‌: اي‌ صاحب‌ تو سزاوارترين‌ مردم‌ به‌ امر خلافت‌ پس‌ از وفات‌ رسول‌ خدا بوده‌ است‌، ال‌ اينكه‌ ما بر دو صفت‌ كه‌ در او بود از او بيم‌ داشتيم‌
ابن‌ عبّاس‌ مي‌گويد: عمر لب‌ به‌ سخني‌ گشود كه‌ من‌ هيچ‌ چاره‌اي‌ نداشتم‌ مگر آنكه‌ از آن‌ پرسش‌ كنم‌؛ فلهذا گفتم‌: اي‌ امير مؤمنان‌ آن‌ دو صفت‌ چيست‌؟ عمر گفت‌: ما از علي‌ بيمناك‌ بوديم‌ به‌ واسطة‌ جوان‌ بودنش‌ و به‌ واسطة‌ محبّتي‌ كه‌ به‌ فرزندان‌ عبدالمطّلب‌ دارد».
بعد از روشن‌ شدن‌ اينكه‌ عُمَر و دستياران‌ او اقرار داشتند كه‌ عليّ بن‌ ابيطالب‌ أولي‌ و أحقّ است‌ به‌ خلافت‌؛ طبق‌ موازين‌ ديني‌ بايد با متخلّف‌، معارضه‌ و مبارزه‌ كرد و او را از ميدان‌ خارج‌ كرد و از صحنة‌ دور ساخت‌؛ بايد متخلّف‌ را به‌ حقّ وادار كرد نه‌ آنكه‌ حقّ را براي‌ رضاي‌ خاطر متخلّف‌ از حقّ ترك‌ نمود. و اگر خود منتخبين‌ خلافت‌، خودشان‌ از سردمداران‌ معارضه‌ با عليّ بن‌ أبيطالب‌ نبوده‌اند، وظيفة‌ شرعي‌ و ديني‌ و عقلي‌ و وجداني‌ آنها اين‌ بود كه‌: به‌ مجرّد رحلت‌ رسول‌ خدا كمر همّت‌ بربندند و آماه‌ براي‌ دفاع‌ از حقّ و رساندن‌ آن‌ به‌ اهلش‌ شوند، و همگي‌ مطيعاً و طَوعاً در زير پرچم‌ و لواي‌ علي‌ گرد آيند. اينست‌ راه‌ صواب‌. نه‌ آنكه‌ علاوه‌ بر نرساندن‌ حقّ به‌ اهلش‌، خودشان‌ با قريش‌ كه‌ از مخالفين‌ بودند همدست‌ و همداستان‌ شوند، و در صفّ مقابل‌ علي‌ قيام‌ كنند، و خود مَسند خمفت‌ را اشغال‌ و علي‌ و ياران‌ او را براي‌ بيعت‌ كردن‌ با فردي‌ كه‌ خودشان‌ مدّعي‌ هستند صلاحيّت‌ خلافت‌ نداشته‌ و بيعت‌ با او فَلتَةً(4) صورت‌ گرفته‌ است‌ مجبور كنند، و براي‌ دلخواه‌ قريش‌ و جلب‌ نظر آنها پهلوي‌ فاطمه‌ را بشكنند، و به‌ دستور و امر عُمَر قُنْفُذ غلام‌ أبوبكر بازوي‌ آن‌ مخدّره‌ را چنان‌ تازيانه‌ زند كه‌ اثر آن‌ تا وقت‌ مرگ‌ همانند دُمَل‌ بر آمده‌ باشد!
أبوبكر كه‌ عُمَر و خالد بن‌ وليد را براي‌ آوردن‌ علي‌ به‌ منزل‌ علي‌ فرستاد دستور داد كه‌: اگر فاطمه‌ خود را به‌ علي‌ آويخت‌، و از آمدن‌ او جلوگيري‌ بعمل‌ آورد، او را جدا كنند؛ فلهذا فاطمه‌ را بدين‌ طريق‌ جدا كردند، و عمر شمشير علي‌ را گرفت‌ و پرتاب‌ كرد، و علي‌ را به‌ خالدبن‌ وليد سپرد تا او را با كمك‌ همراهانش‌ به‌ مسجد ببرد. و عليّ بن‌ أبيطالب‌ از رفتن‌ به‌ مسجد خودداري‌ مي‌كرد؛ او را با مُشت‌ هُلْ مي‌دادند تا به‌ مسجد بردند.(5)
*********
1ـ «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» طبع‌ دار إحياء الكتب‌ العربيّة‌، ج‌ 2، ص‌ 58، ضمن‌ خطبة‌ 26‌.
2 ـ «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌»، طبع‌ دار احياء الكتب‌ العربيّة‌، ج‌ 2، ص‌ 57، ضمن‌ خطبة‌ 26.
3 ـ يَنبع‌ ـ به‌ فتح‌ ياء و سكون‌ نون‌ و ضَمّ باء موحّده‌ و عين‌ مهمله‌ ـ محلي‌ است‌ آباد و داراي‌ چشمة‌ آب‌ و درخت‌ و زراعت‌. در طرف‌ راست‌ كوه‌ رَضوي‌ است‌ نسبت‌ به‌ كسي‌ كه‌ از مدينه‌ سرازير شده‌ و مي‌خواهد به‌ طرف‌ دريا برود. تا رَضوي‌ يك‌ شب‌ راه‌ فاصله‌ دارد؛ و تا مدينه‌ هفت‌ مرحله‌ است‌.(معجم‌ البلدان‌).
4 ـ «فَلْتَةَ امر ناگهاني‌ و تصادفي‌ بدون‌ إحكام‌ و تدبير قبلي‌ را گويند.
5 ـ «شرح‌ نهج‌ البلاغه‌» ابن‌ أبي‌ الحديد، طبع‌ دار إحياء الكتب‌ العربيّة‌، ج‌ 2، ص‌ 56 و ص‌ 57.

\[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcTsfC38M6WeQhQf1tulVxm...dXMldv_RpA]
03-12-2009 01:12 AM
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
shamsa1371 آفلاین
کاربر تازه وارد
*

ارسال‌ها: 8
تاریخ عضویت: Nov 2011
اعتبار: 0
ارسال: #2
برخورد امام علی علیه اسلام
برخورد امام علی(ع) با مساله غصب خلافت

سؤال: برخورد امام علی(ع) با مساله غصب خلافت چگونه بود؟
جواب: امام علی (ع) در خطبه شقشقیّه مى فرماید: «(هنگامى که دیدم او "ابوبکر" پیشدستى کرد و خلافت را در بر گرفت) من در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى کردم (و خود را کنار کشیدم)» (فَسَدَلْتُ(1) دُونَها ثَوْباً، وَ طَوْیتُ عَنْها کَشْحاً(2)).
این تعبیر به خوبى نشان مى دهد که امام(علیه السلام) هنگامى که خود را در برابر این جریان دید، آماده درگیرى نشد و به دلایلى که در ذیل به آن اشاره مى شود بزرگوارانه از آن چشم پوشید و زاهدانه از آن کناره گیرى کرد. ولى از سوى دیگر این فکر دائماً روح او را آزار مى داد که در برابر این انحراف بزرگ چه باید انجام دهد و مسئولیّت الهى خویش را چگونه پیاده کند؟
به همین دلیل اضافه مى کند: «پیوسته در این اندیشه بودم که آیا با دست بریده (و نداشتن یار و یاور) به مخالفان حمله کنم یا بر این تاریکى کور، صبر نمایم؟» (وَطَفِقْتُ اَرْتَئى بَیْنَ اَنْ اَصُولَ بِیَد جَذّاءَ،(3) اَوْ اَصْبِرَ عَلى طَخْیَة(4) عَمْیاءَ).
امام(علیه السلام) با این جمله، این حقیقت را روشن مى سازد که من هرگز مسئولیّت خودم را در برابر امّت و وظیفه اى که خدا و پیامبرش بر دوشم گذارده بودند فراموش نکرده، ولى چه کنم که در میان دو محذور، گرفتار بودم: محذور اوّل این که قیام کنم و با مخالفان، درگیر شوم در حالى که از یکسو، یار و یاور کافى نداشتم و از سوى دیگر این قیام موجب شکاف در میان مسلمین مى شد و فرصت به دست منافقان و دشمنانى مى داد که در انتظار چنین شرایطى بودند. محذور دوّم این که در آن محیط تاریک و ظلمانى صبر کنم.
تعبیر به «طَخْیَة عَمْیاءَ» با توجّه به این که «طخیه» خود به معناى ظلمت و تاریکى است اشاره به این است که گاهى ظلمتها شدید نیست و از خلال آن مى توان شبحى مشاهده کرد، ولى این ظلمت آن قدر شدید بود که باید ظلمت کورش نامید. سپس توصیف بیشترى از شرایط آن زمان در سه جمله کوتاه و پرمعنا ارائه مى دهد و مى فرماید: «ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده و کودکان خردسال را پیر و مردم با ایمان را تا واپسین دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد» (یَهْرَمُ فیهَا الْکَبیرُ، وَیَشیبُ فیهَا الصَّغیرُ، وَ یَکْدَحُ(5) فیها مُؤمِن حَتّى یَلْقى رَبَّهُ).
از این عبارت به خوبى روشن مى شود که یک رنج و درد عمومى، همه را تحت فشار قرار داده بود. صغیران را پیر مى کرد و پیران را زمین گیر، ولى مؤمنان رنج مضاعفى داشتند چرا که مشکلات روزافزون جامعه اسلامى و خطراتى که از هر سو آن را تهدید مى کرد آنان را در اندوه عمیق و رنج بى پایانى فرو برده بود، همان درد و مصیبتى که با گذشت زمان و در مدّت کوتاهى در عصر «بنى امیّه» خود را نشان داد و بسیارى از زحمات پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و مؤمنان راستین نخستین را بر باد داد.
سرانجام، تصمیم گیرى خود را در برابر این «دو راهى» مشکل و خطرناک به این صورت بیان مى فرماید: «سرانجام (بعد از اندیشه کافى و در نظر گرفتن تمام جهات) دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است» (فَرَاَیْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هات(6) اَحْجى(7)).
«به همین دلیل شکیبایى پیشه کردم (نه شکیبایى آمیخته با آرامش خاطر بلکه) در حالى بود که گویى چشم را خاشاک پر کرده و استخوان، راه گلویم را گرفته بود» (فَصَبَرْتُ وَ فِى الْعَیْنِ قَذىً،(8) وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً(9)).
این تعبیر، ترسیم گویایى از نهایت ناراحتى امام در آن سالهاى پر درد و رنج مى باشد که نمى توانست چشم به روى حوادث ببندد و نه بگشاید و نیز نمى توانست فریاد کشد و سوز درون خود را آشکار سازد. «چرا که با چشم خود مى دیدم میراثم به غارت مى رود!» (اَرى تُراثى نَهْباً).
در مورد کتب آسمانى مى خوانیم: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا»؛ (سپس کتاب (آسمانى) را به گروهى از بندگان برگزیده خود به میراث دادیم).(10) و از همین نظر در حدیث مشهور نبوى آمده است: «اَلْعُلَماءُ وَرَثَةُ الاَنْبیاءِ»؛ (دانشمندان وارثان پیامبرانند).(11)
شاهد این سخن تاریخ گویاى زندگى على(علیه السلام) است، او عملا نشان داد که هیچ گونه دلبستگى به مال و مقام ندارد و خلافت را ـ بدون انجام وظایف الهى ـ همانند کفش کهنه بى ارزش، یا آب بینى حیوانى مى دانست، چگونه ممکن است براى از دست رفتن آن چشمى پرخاشاک و گلویى گرفته، داشته باشد؟
بعضى احتمال داده اند که منظور از این «میراث غارت شده» ، «فدک» باشد که پیامبر(صلى الله علیه وآله)براى دخترش «زهرا»(علیها السلام) گذارده بود و از آن جا که مال همسر در حکم مال شوهر است این تعبیر را بیان فرمود؛(12) ولى این احتمال بسیار بعید به نظر مى رسد چرا که در تمام این خطبه، سخن از مسأله خلافت است و این جمله نیز ناظر به آن است.(13)

منابع
1. «سَدَلْتُ» از مادّه «سَدْل» بر وزن «عدل» در اصل به معناى نزول چیزى از بالا به پایین به گونه اى که آن را بپوشاند مى باشد، بنابراین «سَدَلْتُ» مفهومش این است که آن را رها کردم و چیزى بر آن فرو افکندم.
2. «کشح» (بر وزن فتح) به معناى پهلوست و «طَوَى عَنْهُ عَنْهُ کَشْحَهُ» کنایه از بى اعتنایى و صرف نظر کردن از چیزى است.
3. «جَذّاء» به معناى شکسته و بریده است.
4. «طَخیة» به معناى تاریکى و ظلمت و گاه به معناى ابرهاى نازک است و «طخیاء» به معناى شب تاریک است.
5. «یَکْدح» از مادّه «کَدْح» به معناى سعى و کوشش توأم با خستگى است.
6. «ها» در واژه «هاتا» علامت تنبیه است و «تا» اسم اشاره مؤنث، اشاره به «طخیة» (تاریکى و ظلمت) است که در جمله هاى قبل آمده است. بعضى نیز مشارالیه را حالتى دانسته اند که از عبارت استفاده مى شود و معنا چنین است: «فَرَاَیْتُ اَنَّ الصَّبْرَ عَلى هذه الحالة اَحْجى».
7. «اَجْحى» از مادّه «حجا» به معناى عقل است بنابراین اَحْجى به معناى عاقلانه تر مى باشد.
8. «قذى» به معناى آلودگى و به معناى خاشاک آمده است.
9. «شجى» به معناى اندوه و غم و شدّت و رنج، و گاه به معناى استخوان یا چیز دیگرى که در گلو، گیر کند، آمده است.
10. سوره فاطر، آیه 32.
11. اصول کافى، ج 1، ص 32 و 34.
12. منهاج البراعة، جلد3، صفحه 45.
13. پیام امام علی (ع) ، جلد 1، ص 327.

shamsa1371, proud to be a member of تالارهای گفتمان کشف الیقین since Nov 2011.
02-11-2011 09:35 PM
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


پرش به انجمن: